تبليغاتX
گاهی... -

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مژه ای لغزید.

نور تراوید به حجم.

ساقه ی باریک خیال از سکوت خاک بی مایه ی اندوه

رو به آن وسعت بی شکل ، خیز گرفت.

نفس گردش بید نزدیک شد ,شکل گرفت.

آوایی که در شفافی انبوه ترنم

به سوی ابدیت اوج گرفت.

 

گل ِشاید پژمرد

حادثه ها ممکن شد :

رد دستی بر سفالینه ی چشم

و نقاشی رنگ بر دیوار تجسم

و هجوم مست نگاه

 

زندگی شاید، یافتن زمزمه ای از انبوه صداست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:53  توسط علیرضا  |