تبليغاتX
گاهی... -

 

 

 

 

 

 

 

 

خواب آمده بود

تا به آویز خیال , رخت بی سو شده ی نقش تهی

بند کند.

و انبوه گمان بر سقف تنهایی من

از پی آخرین روزن ایمان می گشت.

 

آینه ی درک  به قاب نازک اندیشه من  بر شده است.

و نمیداند

سوزنی بر دیوار

تکیه گاه این چهارپاره ی  باریک است.

 

خدا نزدیک بود  , دور بود , دیگر  نمیدانم

از فاصله دورترم .

ریشه ها را خشک یافتم .

آوایی می آمد.

چاهی دورتر زمزمه داشت؟

 

زمان می خندید

واژه گم شده بود

و من خیره به مفهوم شدم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:13  توسط علیرضا  |