خواب آمده بود
تا به آویز خیال , رخت بی سو شده ی نقش تهی
بند کند.
و انبوه گمان بر سقف تنهایی من
از پی آخرین روزن ایمان می گشت.
آینه ی درک به قاب نازک اندیشه من بر شده است.
و نمیداند
سوزنی بر دیوار
تکیه گاه این چهارپاره ی باریک است.
خدا نزدیک بود , دور بود , دیگر نمیدانم
از فاصله دورترم .
ریشه ها را خشک یافتم .
آوایی می آمد.
چاهی دورتر زمزمه داشت؟
زمان می خندید
واژه گم شده بود
و من خیره به مفهوم شدم.