می گردم از پی یک واژه ی نزدیک
شاید از هستی آن...
زمزمه ی سنگ به کجایی برسد
یک تماشا بدهد به َپر آخرین وزن زمان
روی این وسعت سرد ، غباری بنشاند از گرمای نفس
می گردم از پی یک واژه ی نزدیک
که به یک ناز گیاه ، یک سبد نور مست شود
شاخه احساس برهاند خود را ، از پیچک حرف
تا امتدادی روشن ، آبستن یک قطره باران باشد
و انبوه صدا ، در حجم سکوت دل یک برگ اقاقی کم رنگ شود
می گردم از پی یک واژه ی نزدیک
تا که شاید ، آینه شفاف شود...