تبليغاتX
گاهی... -

 

 

 

 

 

 

قلم ذهن در گوشه ای افتاده است

ذره از کاغذ وجود سپید نمانده است...

رمقی نیست هم در من

تهی از خیال...

و صدای که میخواند

ای شب از رویای تو رنگین شده

میخندم...

از شبی که فقط شب است...

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:7  توسط علیرضا  |