قلم ذهن در گوشه ای افتاده است
ذره از کاغذ وجود سپید نمانده است...
رمقی نیست هم در من
تهی از خیال...
و صدای که میخواند
ای شب از رویای تو رنگین شده
میخندم...
از شبی که فقط شب است...
RSS