تبليغاتX
گاهی... -

 

چند وقتی است ،  نوشته ها سراغ مرا نمیگیرند

نمی دانم از آخرین باری که گلی بوئیده ام ، چند مهتاب گذشته است

طعم سیب سرخ به یادم نیست

یادم نیست بر کدامین درخت ، یادگاری کشیده ام

یادم نیست ، آخرین برگ سبز را در کدامین کتاب گذاشته ام

لبخند کودکان را نمی فهمم

و آسمان از من بسی دور است

چند وقتی است که باران نمی بارد

روزگاری است که سایه هایم کم و کم رنگ تر میشود

آری شیشه ی اشک من شکسته است...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:4  توسط علیرضا  |