چند وقتی است ، نوشته ها سراغ مرا نمیگیرند
نمی دانم از آخرین باری که گلی بوئیده ام ، چند مهتاب گذشته است
طعم سیب سرخ به یادم نیست
یادم نیست بر کدامین درخت ، یادگاری کشیده ام
یادم نیست ، آخرین برگ سبز را در کدامین کتاب گذاشته ام
لبخند کودکان را نمی فهمم
و آسمان از من بسی دور است
چند وقتی است که باران نمی بارد
روزگاری است که سایه هایم کم و کم رنگ تر میشود
آری شیشه ی اشک من شکسته است...