تبليغاتX
گاهی...

 

 

 

اوست كه ميداند...

نميدونم...

شايد زندگي ساده تر از اون چيزي هست كه من فكر ميكردم

شايد هم اونقدر پيچيده هست كه من بتونم تو خيالم اون رو نقاشي كنم

نوشتم ، اما نه در وبلاگم...

گفت ، ننويس ، گفتم ، نمي نويسم

به همين سادگي...

 

مهم نيست كه اين سادگي ، ذهنيت داشته يا عينيت

مهم نيست كه  سادگي ، يك مفهوم هست يا اصالت

مهم اينه كه اگه من ننويسم ...

نيستم...

همين...

 

 

ممنونم كه با همه ی کژی  در نوشته هام

ميخونيدشون...

 

 

 

 

 

 

  

 

 

صدایی نیست

لیک , آوایی هست  , گاهی رنجش برف , گاه قهقه آب

و پشت هر پیچشی شفافی تردید.

کوه گرفته ست درختان را سخت در آغوش

تا مبادا وزشی سست کند ریشه ها یی که هوا می جویند.

نور سایشی دارد بر سنگ ،

و لبخند گیاه 

و گرمای سرد نسیم!

می تراود پهنه در سمت نگاه  ، چشمهایم سنگین شده اند!

 

فلسفه های تب آلوده!؟ 

یادم آمد! در شهر از پی گردش خوابی بودند!

بر شوسه ، فلسفه بی رنگ است!

 

 

تا به افسانه ، کمی مانده ست.

 

 

صدا آمد!

کسی چیزی گفت

پله ها نزدیک است.

"من"  را بخوان!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط علیرضا  |