مژه ای لغزید.
نور تراوید به حجم.
ساقه ی باریک خیال از سکوت خاک بی مایه ی اندوه
رو به آن وسعت بی شکل ، خیز گرفت.
نفس گردش بید نزدیک شد ,شکل گرفت.
آوایی که در شفافی انبوه ترنم
به سوی ابدیت اوج گرفت.
گل ِشاید پژمرد
حادثه ها ممکن شد :
رد دستی بر سفالینه ی چشم
و نقاشی رنگ بر دیوار تجسم
و هجوم مست نگاه
زندگی شاید، یافتن زمزمه ای از انبوه صداست.