تبليغاتX
گاهی...

 

 

 

 

 

 

 

 

خواب آمده بود

تا به آویز خیال , رخت بی سو شده ی نقش تهی

بند کند.

و انبوه گمان بر سقف تنهایی من

از پی آخرین روزن ایمان می گشت.

 

آینه ی درک  به قاب نازک اندیشه من  بر شده است.

و نمیداند

سوزنی بر دیوار

تکیه گاه این چهارپاره ی  باریک است.

 

خدا نزدیک بود  , دور بود , دیگر  نمیدانم

از فاصله دورترم .

ریشه ها را خشک یافتم .

آوایی می آمد.

چاهی دورتر زمزمه داشت؟

 

زمان می خندید

واژه گم شده بود

و من خیره به مفهوم شدم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:13  توسط علیرضا  | 

 

 

  

 

 می گردم از پی یک واژه ی نزدیک

شاید از هستی آن...

زمزمه ی سنگ به کجایی برسد

یک تماشا بدهد به َپر آخرین وزن زمان

روی این وسعت سرد ، غباری بنشاند از گرمای نفس 

می گردم از پی یک واژه ی نزدیک

که به یک ناز گیاه ،  یک سبد نور مست شود

شاخه احساس  برهاند خود را ،  از پیچک حرف

تا امتدادی روشن ،  آبستن یک قطره باران باشد

و انبوه صدا ،  در حجم سکوت دل یک برگ اقاقی کم رنگ شود

می گردم از پی یک واژه ی نزدیک

تا که شاید ، آینه شفاف شود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 22:10  توسط علیرضا  |