نوازش سرد نسیم
آن دور ها چند پاره ابر ، حقیقت را از کوه می پرسند
و درختان راست ایستاده به گوش
اینجا صخره ها بیدارند
و از سقوط هر دره ، شبدری می خندد
اینجا ، واژه در بوی خاک گم میشود
اینجا آکنده از خیره است
آری .... میان طراوت و خشکی تنها یک پرچین فاصله است
قلم ذهن در گوشه ای افتاده است
ذره از کاغذ وجود سپید نمانده است...
رمقی نیست هم در من
تهی از خیال...
و صدای که میخواند
ای شب از رویای تو رنگین شده
میخندم...
از شبی که فقط شب است...
چند وقتی است ، نوشته ها سراغ مرا نمیگیرند
نمی دانم از آخرین باری که گلی بوئیده ام ، چند مهتاب گذشته است
طعم سیب سرخ به یادم نیست
یادم نیست بر کدامین درخت ، یادگاری کشیده ام
یادم نیست ، آخرین برگ سبز را در کدامین کتاب گذاشته ام
لبخند کودکان را نمی فهمم
و آسمان از من بسی دور است
چند وقتی است که باران نمی بارد
روزگاری است که سایه هایم کم و کم رنگ تر میشود
آری شیشه ی اشک من شکسته است...
اوست که میداند...
سلام.
راستش اینکه من کی ام ... کجام ... اصلا مهم نیست.
نوشتن رو دوست دارم... گاهی زیر بارون قدم میزنم....
از نهایت شب ، تنها یک نگاه ، فاصله دارم....
این منم... همین....