تبليغاتX
گاهی...

نوازش سرد نسیم
آن دور ها چند پاره ابر ، حقیقت را از کوه می پرسند
و درختان راست ایستاده به گوش
اینجا صخره ها بیدارند
و از سقوط هر دره ، شبدری می خندد
اینجا ، واژه در بوی خاک گم میشود
اینجا آکنده از خیره است
آری .... میان طراوت و خشکی تنها یک پرچین فاصله است
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:40  توسط علیرضا  | 

 

 

 

 

 

 

قلم ذهن در گوشه ای افتاده است

ذره از کاغذ وجود سپید نمانده است...

رمقی نیست هم در من

تهی از خیال...

و صدای که میخواند

ای شب از رویای تو رنگین شده

میخندم...

از شبی که فقط شب است...

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:7  توسط علیرضا  | 

 

چند وقتی است ،  نوشته ها سراغ مرا نمیگیرند

نمی دانم از آخرین باری که گلی بوئیده ام ، چند مهتاب گذشته است

طعم سیب سرخ به یادم نیست

یادم نیست بر کدامین درخت ، یادگاری کشیده ام

یادم نیست ، آخرین برگ سبز را در کدامین کتاب گذاشته ام

لبخند کودکان را نمی فهمم

و آسمان از من بسی دور است

چند وقتی است که باران نمی بارد

روزگاری است که سایه هایم کم و کم رنگ تر میشود

آری شیشه ی اشک من شکسته است...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:4  توسط علیرضا  | 

اوست که میداند...

 

سلام.

راستش اینکه من کی ام ... کجام ... اصلا مهم نیست.

نوشتن رو دوست دارم... گاهی  زیر بارون قدم میزنم....

از نهایت شب ، تنها یک نگاه ، فاصله دارم....

این منم... همین....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:51  توسط علیرضا  |