اوست كه ميداند...
نميدونم...
شايد زندگي ساده تر از اون چيزي هست كه من فكر ميكردم
شايد هم اونقدر پيچيده هست كه من بتونم تو خيالم اون رو نقاشي كنم
نوشتم ، اما نه در وبلاگم...
گفت ، ننويس ، گفتم ، نمي نويسم
به همين سادگي...
مهم نيست كه اين سادگي ، ذهنيت داشته يا عينيت
مهم نيست كه سادگي ، يك مفهوم هست يا اصالت
مهم اينه كه اگه من ننويسم ...
نيستم...
همين...
ممنونم كه با همه ی کژی در نوشته هام
ميخونيدشون...
صدایی نیست
لیک , آوایی هست , گاهی رنجش برف , گاه قهقه آب
و پشت هر پیچشی شفافی تردید.
کوه گرفته ست درختان را سخت در آغوش
تا مبادا وزشی سست کند ریشه ها یی که هوا می جویند.
نور سایشی دارد بر سنگ ،
و لبخند گیاه
و گرمای سرد نسیم!
می تراود پهنه در سمت نگاه ، چشمهایم سنگین شده اند!
فلسفه های تب آلوده!؟
یادم آمد! در شهر از پی گردش خوابی بودند!
بر شوسه ، فلسفه بی رنگ است!
تا به افسانه ، کمی مانده ست.
صدا آمد!
کسی چیزی گفت
پله ها نزدیک است.
"من" را بخوان!
مژه ای لغزید.
نور تراوید به حجم.
ساقه ی باریک خیال از سکوت خاک بی مایه ی اندوه
رو به آن وسعت بی شکل ، خیز گرفت.
نفس گردش بید نزدیک شد ,شکل گرفت.
آوایی که در شفافی انبوه ترنم
به سوی ابدیت اوج گرفت.
گل ِشاید پژمرد
حادثه ها ممکن شد :
رد دستی بر سفالینه ی چشم
و نقاشی رنگ بر دیوار تجسم
و هجوم مست نگاه
زندگی شاید، یافتن زمزمه ای از انبوه صداست.
خواب آمده بود
تا به آویز خیال , رخت بی سو شده ی نقش تهی
بند کند.
و انبوه گمان بر سقف تنهایی من
از پی آخرین روزن ایمان می گشت.
آینه ی درک به قاب نازک اندیشه من بر شده است.
و نمیداند
سوزنی بر دیوار
تکیه گاه این چهارپاره ی باریک است.
خدا نزدیک بود , دور بود , دیگر نمیدانم
از فاصله دورترم .
ریشه ها را خشک یافتم .
آوایی می آمد.
چاهی دورتر زمزمه داشت؟
زمان می خندید
واژه گم شده بود
و من خیره به مفهوم شدم.
می گردم از پی یک واژه ی نزدیک
شاید از هستی آن...
زمزمه ی سنگ به کجایی برسد
یک تماشا بدهد به َپر آخرین وزن زمان
روی این وسعت سرد ، غباری بنشاند از گرمای نفس
می گردم از پی یک واژه ی نزدیک
که به یک ناز گیاه ، یک سبد نور مست شود
شاخه احساس برهاند خود را ، از پیچک حرف
تا امتدادی روشن ، آبستن یک قطره باران باشد
و انبوه صدا ، در حجم سکوت دل یک برگ اقاقی کم رنگ شود
می گردم از پی یک واژه ی نزدیک
تا که شاید ، آینه شفاف شود...
نوازش سرد نسیم
آن دور ها چند پاره ابر ، حقیقت را از کوه می پرسند
و درختان راست ایستاده به گوش
اینجا صخره ها بیدارند
و از سقوط هر دره ، شبدری می خندد
اینجا ، واژه در بوی خاک گم میشود
اینجا آکنده از خیره است
آری .... میان طراوت و خشکی تنها یک پرچین فاصله است
قلم ذهن در گوشه ای افتاده است
ذره از کاغذ وجود سپید نمانده است...
رمقی نیست هم در من
تهی از خیال...
و صدای که میخواند
ای شب از رویای تو رنگین شده
میخندم...
از شبی که فقط شب است...
چند وقتی است ، نوشته ها سراغ مرا نمیگیرند
نمی دانم از آخرین باری که گلی بوئیده ام ، چند مهتاب گذشته است
طعم سیب سرخ به یادم نیست
یادم نیست بر کدامین درخت ، یادگاری کشیده ام
یادم نیست ، آخرین برگ سبز را در کدامین کتاب گذاشته ام
لبخند کودکان را نمی فهمم
و آسمان از من بسی دور است
چند وقتی است که باران نمی بارد
روزگاری است که سایه هایم کم و کم رنگ تر میشود
آری شیشه ی اشک من شکسته است...
اوست که میداند...
سلام.
راستش اینکه من کی ام ... کجام ... اصلا مهم نیست.
نوشتن رو دوست دارم... گاهی زیر بارون قدم میزنم....
از نهایت شب ، تنها یک نگاه ، فاصله دارم....
این منم... همین....